از امروز دیگه ساکت میشم...

نه اینجا چیزی مینویسم...

نه حرفی میزنم...

این برای همه بهتره...

  
نویسنده : سمانه ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳٠
تگ ها :


 

خدایا زودتر ۶ بهمن و برسون تا من بتونم با یکی حرف بزنم که میفهمه چی میگم... نمیدونم چند روز دیگه میتونم ادامه بدم...

  
نویسنده : سمانه ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳٠
تگ ها :


 

اگه تو دو ساعت با دو تا دوستت که ازشون دلخوری و ازت دلخورن بحث کنی  آخرش هم شاهد این مکالمه باشی چیکار میکنی؟

- شما هیچکدومتون نمیخواید مشکل حل شه...

- منم دارم همین حرفای تورو میگم ولی سمانه قبول نمیکنه میگه این مسئله اینقدر بزرگه که حالاحالاها حل نمیشه... من نمیدونم چیکار کنیم هرکاری تو بگی من میکنم...

-من که نمیدونم تنها کاری که میتونم بکنم اینه که این چند تا راه تو ذهنمو برم اگه با اونا هم سمانه راضی شد که هیچی.. دیگه نمیدونم چی میشه...

-منم همینطور...

من بهشون گفتم دستتون درد نکنه لازم نیست برام کاری کنید و اومدم بیرون....

قلبم ریش ریش شده... اونقدر که دیگه هیچوقت درست نمیشه...

آخه یکی نیست بگه بدبخت به چی چنگ میزنی؟...

 

  
نویسنده : سمانه ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
تگ ها :


 

دیدید این آدماییو که از بالا به بقیه نگاه میکنن؟ همونایی که فکر میکنن بودنشون منتیه بر سر بقیه؟

  
نویسنده : سمانه ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
تگ ها :


 

نمیتونم بفهمم چم شده؟

علیرغم همه نوسانات و بالا پایین‌ها هیچ‌وقت مشکلی تو پیدا کردن علت حالم نداشتم ولی الان خودم و نمیفهمم...

انگار یه اتفاق تازه تو وجودم افتاده! مطمئنم این تجربه یه حس جدیده... خیلی دوستش ندارم هم ناراحت‌کننده است هم نگران کننده...  ولی به هر حال هست...

  
نویسنده : سمانه ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
تگ ها :


 

یک روز...

یک روز بارانی
تو از راه‌ پله صاعقه
در گوشه افق
به آسمان‌ها گریختی
حالا هر وقت هوا ابری می‌شود
باد می‌ وزد
باران می‌آید
پشت پنجره‌ می‌ایستم
تا ببینم اصلا خطوط صاعقه
مثل راه‌پله به نظر می‌رسد
یا من خیالاتی شده‌ام
شعر همه چیز را از من گرفت.

(رسول یونان)

  
نویسنده : سمانه ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
تگ ها :


 

١- چرا بعضی از آدما یهو مریض میشن؟

٢- چرا در چنین مواردی بیماری یهو خیلی پیشرفته میشه؟

٣- چرا بعضی وقتا آدم یهو غصه‌اش میگیره؟

۴- چرا ما آدما فکر میکنیم همیشه همه چی باید کامل و در نهایت باشه؟

۵- چرا خیلی وقتا کاری از دستمون بر نمیاد؟

۶- چرا من نمیتونم رها شم؟

  
نویسنده : سمانه ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٤
تگ ها :


 

دیشب کسی مزاحم خواب شما نبود؟
آیا زنی غریبه در این کوچه ها نبود؟

 

آن دختری که چند شب پیش دیده اید ،
دمپایی اش - تو را به خدا - تا به تا نبود؟

یک چادر سیاهِ کِشی روی سر نداشت؟
سر به هوا و ساده و بی دست و پا نبود؟

یک هفته پیش گم شده آقا! وَ من چقدر
گشتم ، ولی نشانی از او هیچ جا نبود

زنبیل داشت ، در صف نان ایستاده بود
یک مشت پول خرد... نه آقا! گدا نبود!

یک خرده گیج بود، ولی... نه! فرار نه!
اصلاً به فکر حادثه و ماجرا نبود

عکسش؟ درست شکل خودم بود؛ مثل من
هم اسم من وَ لحظه ای از من جدا نبود

یک دختر دهاتی تنها که لحجه اش
شیرین و ساده بود ولی مثل ما نبود

آقا ، مرا درست ببین... این نگاه خیس
یا این قیافه در نظرت آشنا نبود؟

دیشب صدای گریه یک زن شبیه من
در پشت در مزاحم خواب شما نبود؟!

(پانته‌ا صفایی)

  
نویسنده : سمانه ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
تگ ها :


 

بگو قطار بایستد !
بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند
بماند ، سوت بکشد
بماند دیر برود
بماند سوت بکشد
برود
دور شود

بگو قطار بایستد !
دارم آرزو می کنم ...

می خواهم از همین بین راه
از همین جا که هیچ کس نیست
کمی از کناره ی دنیا راه بروم
از جاده های تنها
که مردان بسیاری را گم کرد  ...

می خواهم سوت بزنم
بمانم
زود بروم
سوت بزنم
دور شوم

کمی از این همه صندلی های پر دود
کمی از این همه چشم و عینک های سیاه
می خواهم کمی دورتر از شما
سوت بزنم

می خواهم در ماه ترین ایستگاه زمین
در محرم ترین ساعات ماه
گریه کنم

می خواهم کمی دورتر از شما
کمی نزدیکتر به ماه
بمیرم .

(هیوا مسیح)

  
نویسنده : سمانه ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
تگ ها :


 

نامه ای در جیبم...

                و گلی در مشتم...

                        غصه ای دارم با نی لبکی...

سر کوهی گر نیست...

               ته چاهی بدهید...

                       تا برای دل خود بنوازم...

عشق جایش تنگ است!

                                (حسین منزوی)

  
نویسنده : سمانه ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٠
تگ ها :